قالب وبلاگمو نو کردم،شاید یه لباس جدید واسه حرفای جدید.شایدم یه دلحوشی واسه اینکه بگم منم میتونم تغییر کنم.عجب روزگاری شده،چه دل خوشی دارم من....................
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 6:25 PM توسط مهدیه
|
تازگيا مرگ ديدمو ترسيدم.تازگيا ديگه حيات و زندگي واسم كمرنگ شده.تازگيا ميترسم كه بخوابم.ميترسم بخوابم و وقتي بيدار شدم يكي از بهترينام نباشن.
تازگيا غم دارم تو دلم كه نميفهمم چرا.مدام به خورم ميگم تو اون 7 روز كه رفتيو اومدي چرا يه قطرم اشكت نيومد.
تازگيا فهميدم كه ادما واسه خودشونه كه اشك ميريزن.واسه تنهايي بعد عزيزشون.واسه بي كسي.اون قديما و هميشه ها و حتي تازگيا نميخوام بعد عزيزام زنده باشم.اگه خدا بهم بگه كه چيو بيشتر از همه ارزو داري مطمينم كه ميگم همين.حتي يك دقيقه نميتونم بمونم.
خدايا گوش ميدي ديگه...من نميخوام...مگه نميگي به اختياره پس بدون كه من با اختيار خودم ميگم كه نميخوام.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 3:57 AM توسط مهدیه
|
باهیچكس
بر سر باورش نمى جنگم!
خداى هر كس
همان است كه
درون او با وی سخن مى گوید
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 4:44 AM توسط مهدیه
|
در حال حاضر شاکی ترین ادم روی زمین منم
شکایتم به خود خود خداست
نه ،نمیخوام ناشکری کنم
فقط میخام درگوشی ازش چنتا سوال بپرسم
بگم خدایا تو که قادری تو که خالقی تو که عادلی چرا منو زن افریدی که هر مردی تو هر درجه ای به واسطه داشته هاشو نداشته هاش بتونه منو تحقیر کنه
چرا برابر نشدم تا بتونم اگه 2 تا میگه یکی جواب بدم که تو دلم نمونه بشه یه زخم 100 ساله
خدایا این کجای عدالت ؟؟؟
چرا باید تحقیر بشم بابت چیزی که اصلا توش دخالتی ندارم.
چرا دنیا ذره بین برداشته ببینه من چیکارم چیکار کردم
چرا باید به همه ثابت کنم پاکیو ناپاکیمو
واسه منی که مهمه برام پاک زندگی کنم چرا مبصر فرستادی که چکم کنه
مگه خودم کافی نبودم
مگه تو کافی نبودی
مگه نمیگی که میبنی-که افشا میکنی-که حق و ناحق و بر ملا می کنی
پس چرا من باید توبیخ بشم ؟
اونم به دست یه بشر
چرا باید چک بشم؟؟
تو که میدونی این چک شدنه اثبات پاکی نیست.پس چرا گذاشتی که تحقیر بشم
خدایا من جواب میخوام
میخوام بدونم که بر اساس چه جرمی اینه روزگار من و امثال من
میخوام که اروم بشم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 10:59 AM توسط مهدیه
|
هیچیمخواسنم بنویسم ولی منصرف شدم
بعضی حرفا ارزش نوشتن نداره
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 5:11 PM توسط مهدیه
|
دلت سنگینی نمیکند ؟؟؟؟دل من پیش دلت است..مواظبش باش...کوچک است و نازک
تکدلم را پیش تو به امانت گذاشته ام...
مبادبشکند،کم بیارد از زمانه و بگیرد...
مباد قطره قطره اشک شود ،بسوزد،سنگ شود،نیست شود......
نگهش دار تا همیشه
شاید پیش تو امن تر باشد
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390 5:43 PM توسط مهدیه
|
دیگر از گفتن ها گذشته ام
سکوت.....
نمیدانم سکوت من است یا فکرم یا ذهنم یا رویایم و خیالم و آرزوهایم
نمیدانم خوب است یا بد
نمیدانم ابدیست یا عزلی
نمیدانم از خوشیست یا به بی قیدی مفرط دچارم
هرچه هست حس خوبیست عاشقی
سکوت می آورد
سکوتی که بوی آرامش دارد
کاش دایمی باشد این سکوت...یا ارامش..یا خیال..یا رویا ...یا نمیدانم های پی در پی ...یا عشق
یا هرچه که نامش را تو میگذاری
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390 5:39 AM توسط مهدیه
|
وقتی تنها میشوم.دلم باران میخواهد و افتاب
دلم نور میخواهد و رویا
دلم عروسک میخواهد....همان عروسک سالهای دور...سالهای تنهایی
وقتی تنها میشوم ...گاهی...
گاهی دلم بغض میکند و اشک میریزدو تازه میفهمم که چه کودک لطیفی دارم و دنیا چه دنیای بزرگی است...
راستی دلم کودک است و کوچک و بی پناه
وقتی تنها میشوم فاصله معنا دارد
میفهمم که سفر به خورشید اسان نیست
میدانم که سحر راه درازی طی کرده تا به مادر عالم برسد
و خوب میدانم که بی رویا تنهایم
+
نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390 3:7 AM توسط مهدیه
|
امروز شاید زیباترین بود شاید بی ریا ترین اغوش
.........بی گناه ترین بوسه
و شاید بی انتها ترین نگاه
رویا، رویا ، رویا
امروز زیبا بود...مثل هزار رنگ رنگین کمان
روز زیبایی مخلوق پر گناه
مثل عشق،اغوش،بوسه...........دروازه ورود به نامنتهایی شیطان
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 2:51 AM توسط مهدیه
|
هیچی بدتر از دنیا نیستو هیچ موجودی نا مهربون تر از ادم نیست ...
البته اگه بشه اسمشو ادم گذاشت ...فقط همین...
چه تلخ نام ادمی رو یدک کشیدن توی این فقر محبت و انسانیت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 1:57 AM توسط مهدیه
|
شعر اول رو حمید مصدق گفته
بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خندیدی و نمی
دانستی
من به چه دلهره از باغچه
همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من
آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در
این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیبنداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و
جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه
ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان
باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ
عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من
و
سیب دندان زده از دست من
افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست بهخاطر
بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در
این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه
خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من
جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به
این دو تا شاعر داده
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
کهبه
چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم
سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی
خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی
یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش
دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این
را می گفت:
" او
یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش
زمزمه بود:
" مطمئناً
که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام
آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور
است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی
ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در
این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه
با سیب نداشت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 7:36 AM توسط مهدیه
|
اگر به خانهی من آمدی
"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!
یك بیلچه، تاتمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...
بدون اینها راحت تربه بهشت می روم گویا!
یك تیغ بده؛موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد...
و بیواسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ وسوزنهم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ،
پهن كنم روی بند... تاآرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت...
می دانی كه؟
باید واقعبین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،
برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی ازهویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !
تو را بهخدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم...
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم رابخورم!
و سر آخر اگرپولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"
من یك انسانم "...." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم
کپی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 2:23 AM توسط مهدیه
|

امید واهی نده به فردایی که خودت هم بهش ایمانی نداری
میدونم کجا هستم
میدونم اوضاع چطوره
میدونم با کی طرفم
و میدونم که اسمون به زمین نیامده،
اما زمین زیر پام بد جور لرزیده،
دیگه جرات قدم برداشتن ندارم
ترس و ترس و ترس
مث هزار تا ادم دیگه که هر روز فقط همینو درک میکنن
و براشون هر دم تکرار میشه و اخر توش غرق میشن
mhb
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389 5:6 AM توسط مهدیه
|
من
دنیارا....
از دریچه چشمان اسمان میبینم.....
و خوب میدانم ....
نمناکی باران چه حسی دارد .....
mhb
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 3:1 AM توسط مهدیه
|
اری ...این است اکنون من ....
در گاه گاه حس و عاطفه درگیرم....
گاه میخواهم....
و گاه نخواستنم توجیه رسیدن است ....
و بیچاره انکه به من وصل باشد در این سقوط.....
اری....
من بیش از انکه تصور کنی حقیرم .
mhb
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389 5:7 AM توسط مهدیه
|
صبح را ديدم...
امروز...
درست در غروب پاييزي بهار...
در پچ پچ مداوم بادها و برگها...
و در غار غار نامنتها كلاغ.
در كوچه هاي منتهي به سكوت...
در بيراهه مبهم ميان لبخند يا هق هق...
صبح را ديدم...
وقتي تو خنديدي.
mhb
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389 11:38 PM توسط مهدیه
|
اینجا در شرقیترین مدار اسمان به غرب پیوستم
اسمان من ، یکپارچه روشنایی است
خورشید من ، راه شرق و غرب نمی شناسد
باران من ، یکنفر میباردش
گنجشک ها ، همصدا اواز می خوانند
اینجا،همه چیز به وفور هست،
حتی دلی که عاشق شود.....
بیم دارم از سیاهی شب
اگر خورشید راه شرق و غرب بشناسد،
اگر باران نبارد،
اگر گنجشکها نخوانند،
اگر عاشق بمیرد اگر....
می شود امروز ما
تیرگی ،تیرگی، باز هم تیرگی
و جستجوی ارامشی در خیال
mhb
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389 6:3 AM توسط مهدیه
|
گاهی دوست دارم پرواز کنم
دل آسمان را بشکافم و اوج بگیرم در پهنایش.....
و صعود کنم تاعرش و بعد.....
سفوط را تجربه کنم و مرگ را .....
آنی بمیرم و غرق شوم در لذت این مرگ آنی .....
که نه درد دارد و نه ترس و نه انتظار......
اوج و بعد سقوط وبعد مرگ.....
زیبایی و بعد زیبایی و بعد.....
+
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 3:0 AM توسط مهدیه
|
گاهی دلم برای خورشید می سوزد
که گر میگیرد و میسوزد و گرم می کند........
برای ماه که دل به خورشید دارد...
و زمین که دل به ماه....
و ادمها که به زمین.....
و خدا که به ادمها
......
چرخه نابرابر سوختن برای دیگری.
mhb
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389 5:6 AM توسط مهدیه
|
گاهی دوست دارم زمان بایستد و بازگردم به نقطه اغاز....
به آغاز بودن....
آنکاه شاید بود را به نبود می سپردم...
و نیست میشدم از چرخه روزگار....
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 7:14 PM توسط مهدیه
|
دلم برای خودمو دنیامو آرزوهامو و همه دلتنگیا...همه ی بی خیالیام تنگ شده
دلم برای شبا و بیداریاشو همه حسرتاش....
برای تعبیرای ساعرونه ... امید به نداشته ها و داشتن بهترینها....
برای بودن در عین نبودن و شاد بودن از این همه تضاد....
برای گفتن و درگیری با یه عالم کلمه بی سرو ته واسه بیان تمام احساسای بی سرو ته تر ...
واسه غرق شدن توی رنگ و طرح و فرم واسه در آوردن یه تصور، یه تصویر خیالی از تمام دهنیته درهمو برهمم ...
واسه روحم و تمام احساسات فشنگو دوست داشتنی...
واسه خودمو.....
یه چن وقتیه روحمو جسمم زیادی با هم فاطی شدن....
باید روحمو نجات بدم....
میترسم تو گیرو دار این همه اضطرابو هیاهو روحم بمیره و نفهمم...
نفهممو یه روز به خودم بیامو ببینم دیگه هیچی ازش نمونده...
شدم یکی عین بفیه ...
من روحمو دنیاامو ادمای دنیامو دوست د ارم ...
باید نجاتتش بدم ....
که مردن خودم راحت تر از دفن اشکار روحم تو برزخ نادونیو حماقته......................
mhb
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 1:48 AM توسط مهدیه
|
من هستم
نمرده ام هنوز
و نه آنچنان که گویی زنده
نه در زمینمو نه در آسمان
نه حال خود میدانمو نه اکنون دیگری که مرا میخواند و نمیدانم خواندنش مثل خواندن من است یا نه
و شک دارم....
به زمین و آسمان و بودن و نبودن و حال و اکنون وخود و ....دیگری
کاش که این تردید نابود شود به دست ویرانگر یقینی زیبا
یقینی نه از سر عادت...
حرف دارم...و در دلم بلوایی به پاست که طبق حساب روزگار بیهوده است و عبث...
و باز رسیده ام به اوج نادانی ام ....
کاش میدانستم فردا چه میشود.....
mhb
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388 4:47 AM توسط مهدیه
|
خدایا ببین که بنده ات در دوراهی و ابهام سرگردان است.
که هست و نمیداند چگونه بودن بهتر است.
ابهامی به بزرگی هستی و ندانستن چگونه بودن .
در سرگردانی سکوتی مبهم و ندانستن چگونه گفتن.
در فقر واژه ها و در انفجار تفکر بی پایانی هرچند پوچ.
خدا...
دست و پا میزنم در دوراهی نادانی
نادانی عبور از ناگذر خیال
یا ماندن بر سر گذر گاه تعلق...هر چند سقوط در انتظار من است .
خدا...
می هراسم از عبور
عنانم در دست بگیر
که توخوب میدانی گذر به چه معناست.
خدایا...کمک میخواهم...همین



mhb
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 3:31 AM توسط مهدیه
|
یک شهر خاکستری پر از گرد و دود و خاک
یک آسمان پر از حسرت،اندوه،آه
یک گور سرد و خالی وتاریک و اشک بار
اینک منم که در این گور سرد خفته ام
یک آسمان برفی و یک خاک سرد سرد
یک حسرت از نگفته و یک عمر درد و رنج
کام منی که تلخ شده از این سکوت سرد
آری منم که غریبانه خفته ام
رویا کجاست که شب برفی است و سرد
آتش بزن مرا تو ای عشق آتشین
گرمای توست که شاید به خاطر آورد
حسرت از این که من چه زود خفته ام
تلخ هق هق های پریزاد قصه ام
لالایی شب است بر این جان خسته ام
mhb
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388 1:29 AM توسط مهدیه
|
پاییز
دود و آتش
و بوی غمناک ترین حس آسمان...باران
من
و حس غمگین ترین لحظه های بودن...تنهایی
تو
و جستجوی بی پایان بودنت...خیال
و منی که شادم و شادیهایم به وسعت آسمان است و دلتنگیهایش
و بارانی که می باردو و ثبت می کند قطره قطره وجودش را در من
و تو که در جستجوی عشق من و باران را بی نگاهی رها کردی
بی آنکه بدانی عشق من هستم و باران و آتش و پاییز
چه تلخ است نادانی
چه غریب است تنهایی
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 3:29 AM توسط مهدیه
|
هیچکس مرا دوست نمیدارد جز خدایی که آن بالاها چتری گسترانیده به وسعت وجود من ...
و منی که زیر چتر های های می گریم به کفر نعمتی که در آنم و بی خبر از آن ...
و سوالی که چرا باران بر من نمی بارد و صد البته که این باران باران آتش است و نه رحمت
و شکر که خدایی دارم به وسعت تمام مهربانیهای عالم
و دوستش دارم به وسعت وجود بی نهایتش 



+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 3:15 AM توسط مهدیه
|
مخم رفته استراحت
تا کي ؟؟؟ نميدونم
چرا؟؟؟ چون به اين نقطه رسيدم که فکر نکردن آدمهارو شاد ميکنه
و چه رنگي دنيايي که آدمهاش اصولا سراغ افکارشون نميرن و هر وقت در گذر ماه و سال يه کوچولو فکرشون به کار بيفته فورا اون فکر احمق و که بي اجازه وارد دنياشون شده بيرون مي کن و دوباره شادن و البته يادمون نره که اينجور ادما هميشه جوون ميمونن
در جواب همه ي افکارو پريشونيم فقط يه جواب گرفتم....فکر نکن!!!!
و الان که مينويسم دلم واسه نوشتن تنگ شده وگرنه هنوز مخم تو تعطيلاته تا کي؟؟؟؟
نميدونم!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 1:47 AM توسط مهدیه
|
پاییز بیا که دل زمستانیم
در فراغت دست در دست بهار گذاشته
تا نجوا کند از گرمی تابستانی که ذوب میکند هر آنچه با هم ساختیم .
بیاو ببین آن بت یخی چه گر میگیرد از این گرما
نابود می کند حریم اسرارمان را
ویران میکند دنیای کوچکمان را
که دیگر نجوایمان فریاد شده
و آوازمان نعره
فریاد از این گرمای گناه آلود
پاییز بیا که چندیست بهار هم رسوا شده
کجاست آن بنفشه های پاک
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 5:33 AM توسط مهدیه
|
محبوست می کنند به اسم عرف
شلاقت می زنند به اسم شرع
و محبوبیتی دروغین در دین ،
خطا میکنی گناه می شود گناه میکنند می شود رنگ مردانگیشان
قسم می خوری باور نمیکنند تا وقتی یکی از خودشان بر قسم تو صحه گذارد
پاک هستی باور ندارند ،به کین ناپاکی خودشان
حکم دین می اورند برای محکومیتت
و ای وای که فریاد زنی بی دینی.....
انوقت بی محابا کافر می شودی و مستحق همه چیز
من زنم
آزادم در محبس عرف
فریادم تا پای دیواره های شرع نمی رسد
بیدادم از قوانین دین جرم است
و ای وای ان زمانی که دست به جنگ بردارم
همان اول نابودم
خودم، ذهنم، روحم، باورهایم و پاکیم
همه زیر سوال می روند
به جرم یک سوال
چرا این همه تبعیض برای جنسیتی که خود نخواسته ام ؟؟؟؟؟؟
دلم برای زن بودنم می سوزد
mhb
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 4:56 PM توسط مهدیه
|
از بهار گذشتم و به پاییز رسیدم و اکنو ن...... که سرد سردم چون زمستان
عهد بستم و شکستم و حالا ........که بی قرارم از این همه نامردی
عشق خواستم ولی به عادت رسیدم و حالا...توجیه بزرگی به اسم تقدیر
بال میخواستم و اسمانی برای پرواز و حالا...... یک قفس دارم ....قفسی از جنس قانون و عرف و تضاد ...و ای وای که چه تضاد تلخیست بین اینها
کاش مثل ماه بودم
مثل ماهی
زیبا بی قید و رها
mhb
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 3:2 AM توسط مهدیه
|